خيلي
مي ترسم...نمي دونم شايد بيشتر عصبيم! بلاخره يه روز بايد اين
اتفاق مي افتاد ...
اين
روزا خيلي اتفاقات خوب تو زندگيم افتاد...مي دونم آدم قدر شناسي
نيستم واسه همينم
هر چي بلا سرم بياد حقمه...اما راستش بايد يه
سري كارارو انجام ميدادم كه انجام
نشد.هيچ وقت مث الان انقدر كار
نداشتم و هيچوقت مث حالا نشده كه دست و دلم به كار
كردن نره...
درگير
2 تا مقاله ام كه بايد هر چه سريعتر حاضرش كنم تا تو مجله
تخصصي شركت چاپ شه.
همچنين يه ماموريت خارج از كشور با يه گروه
نا آشنا كه نمي دونم چقدر هواي منو
دارن. يه خورده همه چي يادم رفته
بايد گزارش هارو مرور كنم و انگليسي صحبت كردنم
رو هم يه خورده
سروسامون بدم.
سفر به
ايتاليا شايد واسه خيليا جالب يا شايدم رويايي باشه ولي من
دوست نداشتم سفر اولم
به اين كشور ابنطوري باشه! كشوري كه از
بچگي با اسمش آشنا بودمو حس خوبي بهش
داشتم. دلم يه تفريح
حسابي مي خواست...ولي...
قضاوت
هنوز زوده...مهم اينه كه سعي كنم دست به اقدامات فوري بزنم
و سعي كنم يه جمع بندي
كلي از گزارش انی تهيه كنم.
بهر
حال نگرانم...
چيزاي
ديگه اي هم بود...ولي فعلا مغزم كار نمي كنه.
آرزوي مهم: اميدواره همه چي به خير و خوشي به پايان برسه و ماموريت لذت بخشي باشه.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:30  توسط پيمان
|
نمي
دونم چقدر ديگه بايد اتفاق تو زندگيم بيفته تا متقاعد به نوشتن بشم! راستش اتفاقات
زيادي افتاده كه خوب يا بد مي تونن شرايط زندگيمو تغيير بدن و منو مجبور مي كنن
قبول كنم كه شرايط در حال تغييره.
نمي
تونم بگم از قبولي در كنكور ارشد خوشحال نشدم...ولي بيشتر از اون اين خانواده من
بودن كه منتظر همچين روزي بودن...هر چند اين موضوع خيلي زودتر از اوني كه فكر مي
كردم براشون عادي شد...كلا همه چي عادي ميشه...همه زندگي ما رو "عادي
شدنها" و عادتها پر ميكنن ... بهرحال مبارزه جديدي آغاز شده و من
بايد برنده باشم.
مي
دونم كه قضاوت كردن در مورد رشته و دانشگاهي كه كلا 2 جلسه كلاسش تشكيل شده يه
خورده شتابزده ست ولي راستش بعد انتخاب واحد!!! (منظور از انتخاب يعني همون
واحدهايي كه دانشگاه خودش بهمون تحميل كرد!) واقعا شوكه شدم...4 واحد از 8 واحدي
كه بهمون داده بودن با كسي بود كه تو دوره ليسانس اصلا ازش دل خوشي نداشتم (ازش
متنفر بودم) ولي چاره اي نيست هميني كه هست و متاسفانه در اين دو جلسه مطمئن شدم
كه با همون آدم سابق طرف هستم!"همون آدم...."
تدريس
و معلم بودن هميشه جز يكي از آرزوهام بوده...حالا چرا هيچوقت به اون سمت نرفتم رو
راستش خودم هم نمي دونم..ولي اينو ميدونم از نظر اخلاقي و انساني هيچ دانشگاه و
استادي حق نداره با سرنوشت يه دانشجو بازي كنه اونم با چيز كثيفي مث "نمره"
واقعا كي گفته نمره ملاك درستي در مورد سنجشه يه دانشجو مي تونه باشه؟!!!
پس
سنجش استاد چي ميشه؟ سنجش كلاس و مسائل جانبي چي ميشه؟ من مي خوام شاگرد درسخوني
باشم...مي خوام تمام مسئوليت هايي رو كه به عنوان يه دانشجو ازش انتظار ميره رو بر
عهده بگيرم...اما كي ميتونه يه ترم 4 واحد (از 8 واحد) با يه استاد پر مشكل كه از
نظر رواني به نظر من بيماره درس داشته باشه و تا آخر ترم هول و دلهره افتادن
نداشته باشه؟!! كي مي تونه تضمين بده كه پس از پشت سر گذاشتن يه كنكور فرسايشي و
طاقت فرسا با سرنوشت و آينده من به عنوان يه "انسان" بازي نميشه؟ چه كسي
بايد اينارو كنترل كنه؟!! فقط مي تونم بگم كه نگرانم و ناگزير به جنگيدن.
روزا
چه تند و سريع ميگذره...وقتي هر روز صبح از خونه ميزنم بيرون و خنكهاي صبح پاييز
رو رو صورتم حس مي كنم به خودم ميگم هي پسر يه صبح پاييزي ديگه شروع شد...سرم رو
ميندازم پايين و تو فكر ميرم كه از بين آدمهاي اطرافم چند درصدشون حسي رو كه من
نسبت به پاييز دارم رو دارن يا لاقل درك مي كنن؟!!! پاييز فصل خيلي دلگيريه...تاريك
شدن تدريجي هوا كز كردن مردم تو خونه هاشون...پالتو هاي بلند و ژاكت هاي پشمي آدم
رو ياد فيلمهاي قديمي انگليسي مربوط به 200 سال قبل مي ندازه.
سردمه...دستام
يخ كرده...شايد بخاطر فن كوئلي باشه كه كنارم روشنه و من حوصله خاموش كردنشو
ندارم...اين روزا خيلي به سرنوشت فكر ميكنم به اينكه چقدر گاهي وقتا به افكارت
مطمئني و فكر ميكني روش درستي رو انتخاب كردي و آينده خوبي انتظارتو ميكشه ولي
هيچي اونجور كه انتظار داري پيش نمي ره. به همه بي حوصله گي ها...به اون دوستم كه
تو پارك ديدمش و يه گوشه اي با دوست دخترش تو پارك داشتن پفك مي خوردن...به اينكه
همه چي يهو چقدر زود تو خالي ميشه...به اينكه واقعا از اين زندگي واقعا چي مي
خواستم و چي شد؟!! به اينكه بايد هر روز نگران پول خونه و قسط و اينجور چيزها
باشم... به اينكه همه حقوقم رو بايد پس انداز كنم تا بتونم يه قفس بخرم و برم
توش...به اينكه هيچكس نمي تونه كمكم كنه...حوصله هيچي رو ندارم به هيچي هم ديگه
نمي خوام فكر كنم...هر چه بادا باد.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:3  توسط پيمان
|
دارم آهنگ Hello از Lionel Richie رو گوش ميدم زياد به
چيزايي كه ميگه توجه ندارم ولي حس خوبي بهم دست ميده، بهم آرامش ميده! سرعت
اينترنت اداره از هفته پيش به شدت پايين اومده به جز ديروز كه سرعت قابل قبول بود
بقيه روزا يا قطع بوده يا يه چيزي در حد افتضاح بود! بهر حال در ايام ماه مبارك كه
كلا 5 ساعت موظفيم در اداره حضور داشته باشيم در حدود 1 ساعت چك كردن emailها و يا خداي نكرده search كردن در فضاي
مجازي وقت آدمو مي گيره. هر چند كه اينروزا يه خورده حجم كارا سبكتر شده ولي بهر
حال گاهي وقتها اينترنت اداره از اينترنت Dial up هم كمتر جواب ميده و واقعا آدمو خسته ميكنه.
اين روزا صحبت از حلقه بسته زياد ميشه ، حلقه هاي
بسته حلقه هايي هستن كه در اختيار افراد خاصي هستن! يعني تو علي رغم شايستگي، تلاش
و علاقه و استعداد نمي توني وارد اون بشي. نمي توني، چون اگه وارد بشي جاي خيلي ها
رو تنگ مي كني! شايد تو محيط كارت خيلي علاقه داشته باشي كه رئيست اين سوال رو ازت
بپرسه كه هي فلاني، فكر مي كني تو چه زمينه اي مي توني بيشتر براي اداره يا
سازمانت مفيد تر باشي؟ يا حتي اين جمله كه تا چه حد مايلي علاوه بر كارهاي روزانه
مسئوليت هاي جديدتري رو بپذيري؟
دوست داري ديده بشي ، و بعنوان يك تازه كار
علايقت ، سلايقت و استعدادت سركوب نشه! اينجا گروه هاي مختلفي وجود داره ، گروه
آموزش، نرم افزار و.... من مطمئن بودم كه مي تونستم خيلي بيشتر از اين كاري رو كه
دارم براي سازمانم انجام مي دم موثر باشم.
ما كناريم چون نبايد وارد حلقه بسته بشيم، ما
كناريم چون مي تونستيم منشا تحول باشيم...ما كناريم چون نبايد بدونيم كه وقتي
سفارش خريد نرم افزار از يه شركت خارجي داده ميشه اون شركت موظف ميشه حسابي سبيل
بعضي ها رو چرب كنه.... انواع و اقسام هدايا ، مسافرت ها ي خارجي و... ما كناريم
چون اصلا نبايد باشيم.
امروز يه شركت خارجي اومد يه سري كارت و كادو به
بچه هاي نرم افزار داد و به ما هم يه دعوت نامه براي حضور در افطاري ماه
مبارك...هميشه از خودم پرسيدم كه چه كارشناسي روي نرم افزار ها صورت گرفته؟ اصلا
از كسي نظر خواهي شده؟ اصلا داخل اين بازي كسي رو آدم حساب مي كنن؟
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:12  توسط پيمان
|
خيلي دنبال يه موسسه زبان خوب و استاندارد گشتم، راستش اين شهر تهران با
همه بزرگيش تعداد موسسات زبان كه يه خورده سرشون به تنشون بيارزه و تدريس
استاندارد داشته باشه به زحمت به اندازه انگشتان يك دست ميرسه!
از اونجايي كه از هر چي بترسي سرت مياد رفتم و توي يكي
از اين آموزشگاههاي در پيتي ثبت نام كردم كه تنها مزيتش نزديكي به منزل و محل كارم
بود.
امتحان تعيين سطح كه كلا يه چيزي در حد شوخي
بود...چند تا سوال جواب معمولي و بعدش هم ثبت نام تو كلاسي كه بعدا فهميدم به علت
كم بودن مشتري هنوز پر نشده و تو بايد لاجرم با كساني هم كلاس ميشي كه نه از نظر
سن و سال و نه از نظر معلومات چندان با تو سنخيتي ندارند.
و اما خانم معلم محترم كلاس كه كلا خيلي ريلكس
تشريف دارن...به نظر من كار تدريس تلفيقي از تكنيك و روانشناسي است تا حدود خيلي
زيادي ذاتي و تا حدودي هم تكنيكي است كه افراد بايد اين تكنيكها رو آموزش ببينند.
براي كسي كه از سن 10 سالگي به صورت غير متمركز
كلاسهاي مختلف زبان انگليسي رو رفته، كار زياد سختي نيست كه تشخيص بده اين خانم به
قول معروف اينكاره نيست!!! به نظر من از نظر شخصيتي بايد به دانشجو اعتماد به نفس
لازم داده بشه تا بتونه كاملا راحت (هر چند توام با اشتباه) صحبت كنه و اشتباهاتش
رو معلم تصحيح كنه...از صحبتهاي دو پهلو كه برداشت توهين آميز از اون ميشه خودداري
كنه و كاملا كلاس رو در يك سير منطقي اداره كنه و بتونه در دانشجو انگيزه ايجاد
كنه.
واقعا متاسف شدم دوستي در كلاس ما كلمه Brand را بارها و بارها Bland تلفظ كرد و خانم معلم هيچ تذكر و
اصلاحيه اي از خودشون صادر نكردن... در كلاسهاي مكالمه خيلي مهمه كه معلم اشتباهات
رو يادآوري كنه و تصحيح كنه. خيلي مهمه كه به تك تك دانشجو ها اهميت بده و رفتارش
سبب رنجش كسي نباشه.
روند كلاس با سرعت زيادي رو به جلو پيش ميره و
ظاهرا هيچ quiz يا ميانترمي در كار نيست امتحان فاينال هم كه بيشتر شبيه يه شوخيه
چون بچه هاي ترم قبل ميگن كه برگه هاشون هنوز تصحيح نشده و هيچ نمره اي هم بهشون
اعلام نشده.
من واقعا متاسفم كه هر موسسه اي يه دختر زيبا و
مانكن و البته پر ادعا رو كه فقط مي تونه انگليسي صحبت كنه رو مياره تا مشتري جلب
كنه واي بحال تمام هزينه هايي كه در اين كلاسها به هدر ميره و واي بحال وقت ما.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:2  توسط پيمان
|
نوشتن ، نوشتن و بازهم نوشتن! خدايا اين روزها
چقدر برام سخت شده حرف بزنم...چه سخت شده تحمل چيزهايي كه مي بينم و مي شنوم...چند
بار نوشتم و منصرف شدم...اما حالا....
در اين روزهاي پر تنش و پر استرس در اين تابستان
گرم و طاقت فرسا در اين هواي آلوده واقعا چي مي تونه تو رو سر شوق بياره؟!! بازي
هاي تكراري زندگي؟ روزمره گي هاي كسل كننده يا دستورات و اوامري كه از هر طرف بهت
هجوم مي آورند؟
به اتفاق همسر محترمه درگير پروسه خريدن خونه
هستيم. راستش من الان خيلي راحتم...تصور اينكه روزانه مجبور باشم كلي مسير رو توي
ابن ترافيك گز كنم تا خودم رو به اداره برسونم واقعا آزار دهنده ست!! مي دونم فكر
مي كنين زندگي مشترك زير يك سقف حال و هواي ديگه اي داره....آره شايد درست باشه؟
اما هميشه يه آدم عاقل فكر مي كنه كه در اين اشتراك چه چيزهايي بدست مياره و چه
چيز هايي از دست ميده! ميدوني برام همه چي سخته...همه چي سخت...انقدر درگير تعهد
شديم كه خودمونو فراموش كرديم...وقتي خودت فراموش بشي چطور مي توني كسي رو به ياد
بياري؟!!!
نمي دونم...همه ميگن ازدواج مث يه هندونه سر بسته
است...اما بعضي وقتا هندونه اي انتظارتو ميكشه كه انتظارشو نداشتي...مي
دونم...هميشه تغيير سخت بوده...هميشه عادت كردن به چيزايي كه تا كنون فكرشو نمي
كردي غير ممكن به نظر ميرسه...اما چه ميشه كرد؟!!
واقعا بي حوصله ام، بي حوصله از آدمايي كه ميان و
ميرن...بي حوصله از همه باشه گفتن ها، بي حوصله از همه چشم گفتن ها...از آدمهايي
كه نمي بيننت از آدمهايي كه ديگه دوست ندارم ببينمشون...چقدر دلم براي خلوت دنج
خودم تنگ شده...خلوتي كه توش واسه خودم كتاب مي خوندم...موزيك گوش ميدادم خوراكي
مي خوردم...بي خيال رفيق بي خيال رفاقت ، مي خوام خودم باشم به نظرتون ميشه؟!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:41  توسط پيمان
|
عاقبت يك روز حرفهايم را خواهم زد.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:48  توسط پيمان
|
روزها به سرعت مي گذرند، آنقدر سريع كه حتي از ورق
زدن تقويم روميزي غافل شده ام. چه فرقي مي كند وقتي آنقدر غرق در كار و مشكلات
خويش هستي كه در گذر زمان حل ميشوي.
درگيرم، آنقدر كه نمي توانم برايت وقت بگذارم دوست
من! آنقدر درگير كه حتي براي خودم هم وقت ندارم بهانه زيادست بگذار در هياهوي اين
زندگي پر ازدهام گم شوم، بگذار علايقم تنها و تنها نگاه كردن تيتر روزنامه ها
باشد...برايت مي نويسم كه چقدر خسته ام، بي تاب و بي قرار تمام لحظه هاي پر
التهاب...بي تاب گذشته هاي پر رمز و راز، نفس كشيدن در هواي تازه
هميشه هيجان انگيزه، كار كردن با انسانهاي جديد
مخصوصا سر و كله زدن با آدمهايي كه در چهره شان نشانه اي از آنچه در قلبشان مي
گذرد پديدار نيست...مث يه بازيه برد و باخت ، مث يه قمار كوچولو كه اگه ببري احساس
شعف داري و اگه ببازي يه ذره دردت مياد.
از مواجهه با زندگي مي ترسم! از روبرو شدن با آدمهاي
بسيار عجيب، از اين محيط آهن و فولاد، از اين همه سر و صدا با همه وجود مي ترسم...
1)
به انتخابات نزديك شده ايم، برنامه هاي كانديدا ها
رو دورادور دنبال مي كنم، احساس مي كنم بايد از روزي ترسيد كه دوباره روي موج
احساس تصميمي بگيريم. هميشه همينطور بوده اشخاص غالب بر برنامه ها، احساسات غالب
بر عقلانيت.
2)
قلب من براي توست ... تويي كه به قلب 70 ميليون
ايراني براي موفقيت احتياج داري ، دعاهاي هر ايراني بدرقه راه توست، مطمئنم تو برنده
اي ...مطمئنم تيم كشورم با تو در جام جهاني خواهد بود ، به تو و به تيم ملي كشورم افتخار مي كنم. به اميد
پيروزي!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:5  توسط پيمان
|
در تقابل بودن و نبودن تو هميشه بازنده منم. به تو فكر ميكنم كه هميشه
هجوم احساست را توان پايداري نيست. نگاه به اطرافم نكن. در ميان همه دوست نمايان
تنها به ديدارت آمده ام.
باشد كه لحظه اي در حضور سبزت نفسي تازه كنم و توشي برگيرم براي ادامه
راه.
از ميان دوستاني كه در مجازي آباد face book مي شناسم و نمي شناسم! هيچكس به اندازه لبخند
ساده نگاه تو در من شور ايجاد نمي كند.
آري تنها آمده ام!!!
پ.ن : بعد از روزهاي پر مشغله اي كه داشتم نياز به نوشتن در من بيداد
مي كرد. هنوزم ادامه داره گزارش خواني و گزارش نويسي.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:42  توسط پيمان
|
شايد روز خوبي نداشتي
كه امروز اونجوري بودي، شايد هزار و يك مشكل رو سرت ريخته و الان حسابي دپرس هستي
شايدم ...
هميشه اين يه اصل
ثابت بوده كه خوبي ها و شاديهاتو واسه خودت نگه داري و خسته گي و دلواپسي هاتو به
ديگران منتقل كني، خوب كه دقت مي كنم مي بينم "منم همينطور هستم" چه
تقسيم عادلانه اي و چه زندگي زيبايي!
ياد حرف يكي از
دوستام افتادم اون به قانون "بقاي عقده" اعتقاد داشت: مي گفت : عقده از
بين نمي ره بلكه از شخصي يه شخص ديگري
منتقل ميشه! درست مث قانون بقاي جرم!
حرف خوبيه! حتي ميشه
تعميمش داد و گفت " ناراحتي ها وغصه ها ، شاديها و خوشحاليها از بين نمي روند
بلكه از فردي به فرد ديگري منتقل ميشوند!" فقط متاسفانه اينجا سرعت انتقال
غمها و ناراحتيها خيلي بيشتر از شاديهاست!
هوا را از من بگير ،
لبخندت رو هرگز!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:43  توسط پيمان
|
داستان جوجه اردك زشت
داستان مورد علاقه من تو دوران بچگي بود. اين داستان رو تو مهد كودك برام تعريف
كردن. داستان جوجه زشتي كه هيچ كس دوسش نداشت و تحويلش نمي گرفت! اما وقتي بزرگ شد
تبديل به يه قوي زيبا شد كه همه دوسش داشتن!
اين داستان رو من
هيچوقت باور نكردم. به نظر من جوجه اردك زشت هميشه جوجه اردك زشته! چرا كه زشتيها
هميشه بيشتر از زيبايي ها جلب توجه مي كنن. بذار بهت بگم تويي كه زشت هستي ، زشت
متولد ميشي و زشت هم زندگي مي كني و البته زشت هم خواهي مرد!
به تو كه زيبايي همه
غبطه خواهند خورد، اين زندگي براي تو ساخته شده و تو خودت ميدوني وقتي صحبت مي كني
چه اعتماد به نفسي در عمق چشمات موج ميزنه! همه بهترينها براي توست. بهترين دوستان
بهترين شركا و بهترين شانس.
هميشه زيبايي ها
وزشتي ها با هم در تقابل نبوده اند چه زيبا در كنار زشتيها زندگي مي كنيم و چه زشت
زيباييها رو از خود دور نگه داشته ايم.
آري ، برادر
زندگي كردن را نياموختيم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:51  توسط پيمان
|